قنج ... !
آن را که بر بالاترین قله شد فراز
دیگر گریز نیست
مگر برگشت ، یا که پرواز
* * * * * * * * * * * * * * * *
یه زمانی دلم قنج میرفت واسه اینجا . واسه هر کامنتم . واسه بازدید زیاد یک روزم . همیشه گفتم از کسایی که دنبال کامنت و بازدیدن بدم میاد . از آدمایی که هر کاری میکنن که آمار و ارقام بالا ببرن . از آدمایی که حواسشون هست تو توی کدوم پستشون کامنت گذاشتی توی کدوم کامنت نذاشتی ، تو پست رو خوندی و کامنت نذاشتی ، اونم میخونه و کامنت نمیذاره ، هر وقت تو کامنت گذاشتی اونم میذاره . انگار احساسش با احساس تو هماهنگه . خودم رعایت کردم که هر وقت تونستم واسه دوستان نظر بذارم و یه وختایی کوتاهی کردم ...
با وجود همه این چیزا واسه منم کامنت و بازدید مهم بود . به نظرم اگر کسی بگه واسم هیچ اهمیتی نداره دروغ گفته . اگر نداشت مطلبش رو اینجا نمیذاشت . واسه خودش می نوشت . اینجا میذاره که نظر بگیره ، گاهی تایید ، گاهی راه حل ، گاهی همدردی ، حتی گاهی سرزنش و انتقاد ! منم خوشحال بودم و هستم از بابت بودن شماها . انقدر واسه هم حقیقی شدیم که من دوستایی که توی دنیای واقعی پیداشون کرده بودم کم کم برام کمرنگ شدن ، چون با شماها اشتراکات بیشتری داشتم . چون اینجا بین چندین مورد مختلف دوست انتخاب کرده بودم . کلی سبک سنگین کرده بودم ، ریز به ریز توی اعتقادات و اخلاقیات رفته بودم ، اما توی دنیای واقعی شاید اگر کسی توی همکلاس بودن و همشهری بودن باهات اشتراک داشته باشه ، کافی باشه تا جرقه رفاقت بخوره و تو چشم بپوشی روی هزار جور اختلاف . اینجا اینطور نیست ولی . از طرف خوشت نیومد ، کامنت نمیذاری . طرف روزانه نویس که باشه نهایت 2 ماه که واسش کامنت نذاری میگیره چی شده ، لینکت رو بر میداره . به همین راحتی رفاقتتون تموم میشه . توی دنیای واقعی اما چشم تو چشیم . هی میره و میاد و گاهی ممکنه در فکر انتقام هم باشه !!!!! البته اینجا هم پیش میاد ، یه جاهایی دیدم یا شنیدم اما خب از دنیای واقعی خیلی کمتره .
به هر حال . داشتم می گفتم اینجا تو حساب شده تر عمل کردی توی انتخاب دوست . که اگر حساب شده نبود الان کلی دوست دیگه داشتی . تعدادشون سر به فلک می کشید . همین حساب شده بودن تنش ت رو کمتر میکنه ، محیط خوبی میسازه . که توش شادی بیشتر هست تا درگیری . دیروز داشتم به یکی از بچه های همین جا میگفتم خدا رو شکر ما جو خوبی داریم . گفت هیچ چیز پایدار نیست ، شاید جو خوب ما هم از بین بره . دیدم راس میگه . خیلی جاها جو خوبی بود که از بین رفت . شایـــــــــــــد اینجا هم همین طور شد .
تصمیم گرفته ام . تصمیم به رفتن . نه برای ترس از به هم خوردن جو اینجا . که احتمالش خیلی کمه واسه من این اتفاق بیفته ، چون هر کسی رو توی دایره رفاقتمون جا ندادم . من شماها رو می شناختم . واسم بازدید و کامنت مهم بود اما نه تا این اندازه که از هر کسی کامنت بگیرم که تعداد ببرم بالا . میشه اینطورم باشه ، میتونی مشهور بشی ، اما من واسه خودم می نوشتم و واسه بودن شماها . انقدر دوستون دارم که وقتی یکی 3 روز نیست غصه م میشه .
اما چند وقته دیگه توی ذهنم پست نمی نویسم . یه زمانی می نوشتم . پست های خوبی هم می نوشتم . نسب به خودم میگم . الان نه . کلا روزمرگی شده و چرند . چند روز پیش رفتم آرشیو خودم رو خوندم . دیدم چقدر متفاوت می نوشتم با الان . چقدر تنوع داشت . از احساس بود ، از اجتماع بود ، از اخلاق و خیلی چیزای دیگه . الان دیگه نه . الانبه زور پست میذارم . خودم رو ملزم میکنم بنویسم بعد فکر میکنم درباره چی ، یا چطوری ، چطور بنویسم که به کسی برنخوره، شاکی نشه، زیرآبمو نزنه، یا شایدم خوشش بیاد و نظری هم نده !!!!!!؟ چطوریشو دیگه نمیدونم . جالب اینجاس اصلا به خودم زحمت زیاد فکر کردن رو نمیدم واسه چیزایی که واسم مهم نیستن . حسش نیست . یخ زدم . احساسم ، فکرم منجمده !!! که اگر نبود نیاز نبود به فکر کردن ، روزی چن تا پست میذاشتم . موضوع زیاده واسه نوشتن . حتی هر عنوان میتونه خورد بشه و تو در هر سری نوشتن ، از یه زاویه بهش نگاه کنی و درباره ش بنویسی و هر بار حرف جدیدی باشه برای گفتن ! اما من دیگه یخ زدم . نمیخوام یخم باز شه . چند وقتی هست نت وقت زیادی ازم گرفته . اگر نت نبود به قول این پسر جنوبی بفرمایید شام ، میتونست ازین بهترم باشه . شاید استرس کمتری رو تحمل میکردم . شاید وقت بیشتری برای استراحت داشتم . شاید وقت بیشتری برای کمک به مادرم داشتم و انقدر سرم غر نمیزد . شاید میتونستم وقت بیشتری بذارم واسه رسیدن به آرزوی همیشگی و دیرینه ام همون کلاس زبان و ورزش . هزینه کمتری رو متقبل میشدم و هزار تا چیز دیگه ... !
در عوضش خب اینجا احساس پویایی هم میکنی . اینکه هر روز حرفی داری برای گفتن . توی دنیای واقعی هم شاید حرف داشته باشی ولی گوش شنوا نباشه . اما اینجا حداقل 20 نفری هستن که با یه بار گفتن تو گوش کنن و مثلا 10 تاشون نظر هم بدن . همین که میتونی باشی خوبه . شاید روزانه نویس بودن روند خوبی نبود . وقت بیش از اندازه ای می گرفت . اونم برای من که توی هر چیزی شورش رو در میارم . زمان زیادی رو صرف کردم . زمانی که می تونست جای دیگه بهتر صرف بشه . البته واسه کسی که تعادل رو حفظ میکنه ، به موقع نت هم میاد و یه چرخی میزنه خوبه . اما واسه منی که شاید مهم ترین وجه زندگیم شده نت ، خطرناکه . اعتیاده به معنای واقعی . با اینکه میدونم سخته اونم برای من احساساتی که عقل درست و حسابی ای توی سرم نیست . میدونم حتی اشک هم می ریزم . اما باید این روند تموم شه . شاید باید به شکل دیگه ای شروع کرد . جوری که به دنیای واقعی و پیشرفت در اون و راضی نگه داشتن دل آدمای واقعی لطمه نزنه . هر وقت احساس کردم میتونم به شکل دیگه ای شروع کنم بر میگردم همین جا .
کامنتدونی رو بستم . بی احترامی ندونید . خیلی هاتون شماره م رو دارین . واسه بعضیا واقعی شدم . کلی با هم درد و دل کردیم . میخوام واستون واقعی باشم . اگر لایق میدونید فعلا به شخصیت واقعی م کار داشته باشید .
و در آخر باید ( عین این برنامه های تلویزیونی )عذر خواهی بکنم از کسایی که خیلی وقته باید لینکشون بکنم و نشد . دوستانی که باید واسشون کامنت میذاشتم و نذاشتم . ریدرم خراب بود . رفاقتتون برام خیلی ارزش داشت . فهمیدم توی انتخابتون اشتباه نکردم . ازتون عذر خواهی هم نکردم حتی . الان ، بعد از مدتها اینکارو میکنم " ببخشیــــــــــــــــــــــــد " به بزرگی و معرفت خودتون .

: خوشبختم و راضی ، دعای مادری پشت سرم که مثلش همون مثله آب روونه ...
:: دیشب وقتی مادرم گفت خوشحالم که پسر خوبی مث تو دارم از هر نیازی بی نیاز شدم ...
::: بدترین نوع دلتنگی دلتنگی ست که ندانی برای چه کسی یا چه چیزی ست ...
:::: همیشه وقتی کسی کاری رو برام انجام میده که خودم ازش درخواست نکردم ، برام خیلی ارزشمنده !

" بنام خداوند جل و جلاله "