دل گفت و منم نوشتم ... !

خیلی وقتا حس می کنم خیلی زود می میرم...

خیلی زود که حتی وقت نمی کنم ازدواج کنم یا به کارام برسم...

یه وقتایی دوس دارم شب که می خوابم، دیگه صُب بیدار نشم...

هر وقتی می شنوم فلانی تو خواب مُرده، خیلی حسرت می خورم به حالش...

ای کاش منم اینجوری بمیرم، آروم و بی درد ...

هرزگاهی دوس دارم بمیرم، تا فقط ببینم عکس العملا چیه ... !!!

تا ببینم کی خوشحال میشه ؛ کی ناراحت میشه ؛ کی شوکه میشه ؛ کی اشک می ریزه ؛ کی پشیمون میشه از رفتارش با من ؛ کی ار رفتارای من ناراحتن ؛ کی چی میگه و خلاصه این چیزا ؛ کی جای منو میگیره ... !

البته دوس دارم بعدشم برگردم و رفتارم با همه رو درست کنم ...

+ واقعن کی قراره بمیرم ؟

» هوای خودمون و اطرافیان رو بیشتر داشته باشیم ... شاید فردایی پس امروز نباشه «

داغی دگر ... !

و چقدر بعضی وقت ها همه چی خوبه ... زندگی لذت بخشه ... چقدر گاهی اوقات دلخوشی های کوچک زندگیت زیاده ... بعد از چند وقت دوباره آرامش رو حس میکنی ... تمام کارها اونطور که فکر می کنی پیش میره ... اما یه اتفاق ناگوار دوباره همه معادلاتت رو به هم میریزه و باز عزادار میشی ... !

" غمـــــــــی تازه و سنگین "